كتاب صوتي و متني دروغ‌گويي روي مبل

ارنست روان‌درمانگري بود كه به كارش عشق مي‌ورزيد. بيمارانش هر روز او را به خصوصي‌ترين اتاق‌هاي زندگي‌شان دعوت مي‌كردند. و او هر روز آنها را تسلي مي‌داد، تيمارشان مي‌كرد و نااميدي را از آن‌ها دور مي‌كرد... كسي كه به كارش عشق مي‌ورزد، خوش‌ شانس است. ارنست احساس خوش‌ شانسي مي‌كرد. البته چيزي بيش از خوش شانسي، او احساس خوشبختي مي‌كرد... بعضي از صبح‌ها، از پنجره مطبش ... به آسمان مه‌آلود نگاه مي‌كرد و با خود تصور مي‌كرد كه اسلافش در روان‌درماني در افق منتظر ايستاده‌اند.....